بابا غم مرگ تو زد آتش جگرم را

بشكست پدر بار فراقت كمرم را

تنها نه قدم از غم مرگ تو شكسته

داغ تو شكسته كمر و بال و پرم را

 

کاش آن شب را نمی آمد سحر

کاش آن شب را نمی آمد سحر

 کاش گم در راه پیک بد خبر

 ای عجب کان شب سحر اما به ما

 تیره روزی آمد و شام دگر

 دیده پر خون از غم هجران و او

 با لب خندان چه آسان بر سفر

 ای دریغ از مهربانی های او

 دست پر مهر آن کلام پرشکر

 غصه ها پنهان به دل بودش ولی

 شاد و خرم چهره اش بر رهگذر

 در ارزان زان ما بود ای دریغ

 گنج پنهان شد به خاک و بی ثمر

 تا پدر رفت آن سحر از پیش رو

 بی نشان را خاک تیره شد به سر

آن‌ که‌ خوابیده‌ در این‌ بستر خاک‌

سرنهاده‌ است‌ به‌ خاک‌ نمناک‌

گلی‌ از گلشن‌ زهرا و علی‌ است‌

پیرو دین‌ خدا، آل‌ نبی‌ است‌

عاقبت‌ خاک‌ سیه‌ بالین‌ کرد

مرکب‌ دعوت‌ حق‌ را زین‌ کرد

رفت‌ بی‌ زاد به‌ درگاه‌ کریم‌

به‌ امید کرم‌ و لطف‌ عمیم‌

چون‌ در این‌ راه‌ بسی‌ مسکین‌ است‌

طالب‌ فاتحه‌ و یاسین‌ است

 

چهلمین روز

تقدیر و تشکر

هفتمین روز

درگذشت پدرم عزیزم غلامرضا محمدی

ای که بر ما بگذری دامن کشان / از سر اخلاص الحمدی بخوان