کاش آن شب را نمی آمد سحر

 کاش گم در راه پیک بد خبر

 ای عجب کان شب سحر اما به ما

 تیره روزی آمد و شام دگر

 دیده پر خون از غم هجران و او

 با لب خندان چه آسان بر سفر

 ای دریغ از مهربانی های او

 دست پر مهر آن کلام پرشکر

 غصه ها پنهان به دل بودش ولی

 شاد و خرم چهره اش بر رهگذر

 در ارزان زان ما بود ای دریغ

 گنج پنهان شد به خاک و بی ثمر

 تا پدر رفت آن سحر از پیش رو

 بی نشان را خاک تیره شد به سر

+ نوشته شده توسط سعید محمدی در سه شنبه پنجم مرداد 1389 و ساعت 3:7 |